
-مامان، اجازه هست موهامو زیتونی کنم

-مامان، اجازه هست تونیک صورتی بپوشم

-................
-مامان، اجازه هست مثل باربی آرایش کنم

.
.
.
-مامان: اَاّه سیاوش، خفه میشی
یا خفت کنم..........!!!!!!!!!!|
درباره وبلاگ آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پیوندهای روزانه پيوندها
نويسندگان |
عقش من
سلام به خونه خاطرات من خوش اومدی...
هی...اونی که دوسم نداری...من هنوزم عاشقتم...هوزم دلتنگتم...کاش انقدراحساس داشتی که بفهمی چی میگم... در زمان هخامنشی، حق و حقوق زنان 3 برابر مردان بوده...
باورتون میشه؟......................................................؟
![]() -مامان: نه
-مامان، اجازه هست موهامو زیتونی کنم ![]() -مامان: نه
-مامان، اجازه هست تونیک صورتی بپوشم ![]() -مامان: نه
-................ -مامان، اجازه هست مثل باربی آرایش کنم ![]() -مامان: نه
-مامااااان یعنی چی من 18 سالم شده ها
. . . -مامان: اَاّه سیاوش، خفه میشی یا خفت کنم..........!!!!!!!!!!نظر یادتون نره
پنج شنبه 17 شهريور 1390, :: 11:10 :: نويسنده : مطی
کاش پیش من بودی
شوری اشكهایم زخم صورتم را میسوزاند
شنبه 12 شهريور 1390, :: 18:0 :: نويسنده : مطی
سلام بر تو سلام دیدم درموردهمه چی حرف زدم جزخودم............ من 18سالمه امسال میرم پیش.رشتم ریاضیه.عاشق این رشتم.4تاوبلاگ دارم اینم پنجمیه.......... تودنیابیشترازهمه بابامودوس دارم. ماکارونی وقورمه سبزی ورنگ صورتی وبنیامین بهادری روخیلی دوست میدارم......... عاشقم...عاشق یکی که منونمیخواد... خودمم درتعجبم...من هم خوشگلم،هم خوش تیپم،هم دخترخوبیم... نمیدونم چرادوسم نداره... البته قبلامیگفت داره ولی بعدافهمیدم دروغ میگفته... خیلیا تو سمتِ چپِ قفس ی سینه شون،چیزی به اندازه مشتشون ندارن!
این روزا نه خوبن،نه بد..
.. و آدم در تنهایی و بیکاری و بی عاری!..
کاش میتونستیم باورکنیم اونی که رفت رفته...دیگه برنمیگرده...
زودترازاونی که فکرشوبکنم جداشدیم. دلیل جداییمون مهم نیست مهم اینه که جداشدیم. تابستون 89بود.1سال پیش.خیلی ناراحت شدم.هنوزم ناراحتم. اسمش بابک بود. خیلی دوسش داشتم...هنوزم دارم ولی اون هیچوقت دوسم نداشت...
نزدیک 2سال پیش جلومدرسه دیدمش 20اسفندبود. ازش خوشم اومد.تاشمارشودادبدون تعارف ونازواین حرفاقبول کردم. براتعطیلات عیدباخونوادم رفتم مشهد. اونجابودکه مامانم فهمیدوگوشیموگرفت. کارم خیلی سخت شده بودولی تا آخرتعطیلات صبرکردم. روزاول مدرسه بعدازعیداومده بوددیدنم گفت داییم زنگش زده تهدیدش کرده. منم گفتم داییم تهدیدمیکنه ولی عملیش نمیکنه بیشتربه صحبت کردن اعتقادداره. چندوقتی گذشت. عاشقش شدم.پسرخوبی بود.اون موقع ها20سالش بود.دانشجوی حسابداری. بقیشم توپستای بعدی مینویسم. فعلابای
|
|||
|
|